۱
از درکه وارد شدم سيگارم دستم بود زورم آمد سلام کنم .همين طوری دنگم گرفته
بود قد باشم . رييس فرهنگ که اجازه نشستن داد ، نگاهش لحظه ای روی دستم مکث
کرد و بعد چيزی را که می نوشت ، تمام کرد ومی خواست متوجه من بشود که
رونويس حکم را روی ميزش گذاشته بودم . حرفی نزديم .رونويس را با کاغذهای
ضميمه اش زيروروکرد و بعد غبغب انداخت و آرام و مثلا خالی از عصبانيت گفت :
-«جانداريم آقا . اين که نمی شه ! هر روز يه حکم می دند دست يکی می فرستنش
سراغ من ... ديروز به آقای مدير کل ....»
حوصله اين اباطيل را نداشتم . حرفش را بريدم که :
-«ممکنه خواهش کنم زير همين ورقه مرقوم بفرماييد ؟»
و سيگارم را توی زيرسيگاری براق روی ميزش تکاندم . روی ميز پاک و مرتب بود .
درست مثل اتاق همان مهمان خانه ی تازه عروس ها .هر چيز به جای خود و نه يک
ذره گرد . فقط خاکستر سيگار من زيادی بود .مثل تفی در صورت تازه تراشيده ای
.... قلم را برداشت و زيرحکم چيزی نوشت و امضاء کرد و من از در آمده
بودم بيرون .خلاص .تحمل اين يکی رانداشتم .با اداهايش .پيدا بود که تازه رئيس
شده . زورکی غبغب می انداخت و حرفش را آهسته توی چشم آدم می زد .